هنوز خواب بودی فکر کردم تا پاشدی بگم بهت خواب رنگین‌کمان دیدم، الکی. می‌خواستم دروغ بگم، می‌خواستم وقتی هنوز اون حال بین خواب و بیداری رو داری خودم رو تو بغلت جا بدم و بگمت خواب رنگین‌کمان دیدم یه رنگین کمان خیلی بزرگ و قشنگ. بعد تو هیچی نمی‌گفتی لبخند می‌زدی بعد من یکم بلند می‌شدم جوری که صورتت رو ببینم و تعریف می‌کردم که اره خیلی قشنگ بود یه جای قشنگی بود من یکی از رنگای رنگین‌کمانه بودم. باورت میشه؟ بعد تو لبخند پررنگتری می‌زدی لابد و دستت که پشتم بود رو یکم یکم کوچولو فشار می‌دادی که یعنی باز بیا بغلم من دوباره خودم رو جا می‌دادم بغلت و می‌گفتم خیلی حس خوبی بود کاش ‌رنگین‌کمان بودیم یه زندگی کوتاه و قشنگ داشتیم.
بیدار که شدی نگات که کردم دیدم دلم نمی‌خواد هیچی بگم دلم نمی‌خواست با دروغ یه لحظه‌ی قشنگ بسازم. چندساعت بعد وقتی داشتم ظرفای نشسته‌ی از نمی‌دونم کی رو می‌شستم گفتی دیشب یه خواب عجیبی می‌دیدم شیر آب رو بستم اما برنگشتم نگات کنم پرسیدم چی؟ گفتی یادم نمی‌آد…