من بعد از تو لوس شدم . آن قدر که دیگر هیچ کس تحملم نمی کند ، بس که زود رنج و کم طاقتم . هیچ وقت ، هیچ کس اشکم را ندیده بود . هیچ یاد نگرفته بودم برای آدمها حرف بزنم . درد و دل کردن خیلی سخت است . من یکی که بلد نیستمش .
توی خانه مادربزرگ تو همون اتا پشتی که اتاق من بود، بعد از آن همه خنده الکی که عضلات صورتم را خسته کرد ، تنها تو حواست بود که حواسم نیست . بعد رفتم توی همان اتاق کوچکه توی حیاط ، چپیدم توی یکی از کمد ها تا حسابی اشک بریزم و عجیب آن که پیدام کردی . حواست بود که می خواستم یک جا خودم را گم و گور کنم . یک جا تمام شوم ، یک جای تاریک ِ یواشکی .
گفتم بدانی ، شاید اگر من را آن روزِ برفی ، توی آن کمد تاریک پیدا نمی کردی ، اگر من می گفتم ؛ « می خواهم تنها باشم ! » ، اگر تمام مدت حواست نبود که من حواسم نیست ، خیلی پیش از این ها رفته بودی از فکرم . اما حالا ، تو تنها کسی هستی که اشک هام را دیدی ! ترس هایم را شنیدی !
تا یادم نرفته بگویم ، برف می بارد بسیار . هوا عجیب سرد بود تو اون زمستانهای قلهک .
من هنوز شب های برفی که دلگیرم از دنیا ، دلم می خواهد بچپم توی کمد اتاق کوچک ِ حیاط خانهء مادربزرگ تا پیدام کنند . نچ ! تا پیدایم کنی . آره ! تنها تو و نه هیچ کس دیگر ...
هنوز شب ها دیر می خوابم ، اصلا نمی خوابم . هنوز کتاب می خوانم ، بیش از همیشه . می نویسم .
هنوز فیلم های ایرانی می بینم . عاشقانه چون قدیم « هامون » را دوست دارم . « شب یلدا » را ، « پری » ، « درخت گلابی » . هنوز فکر می کنم « کاغذ بی خط » را می شود دو باره و ده باره دید و لذت برد . دیالوگ های « مادر » را قاطی حرف های روزانه استفاده کرد : « امان بده غلامرضا ! » ... حیف شد « خواب تلخ » امیر یوسفی را پیدا نکردیم . نه ؟
هنوز هیچ چیز ، مثل یک تئاتر خوب ، حالم را جا نمی آورد . گیرم بید بید بلرزم از سرما و دست هایم توی جیبم ، تنهایی برگردم راه خانه را .
من هنوز ، با آدم ها ، نه با کلمه ، که با دست هام دوست می شوم . مثل لمس شمشاد های هرس نشدهء پیاده رو ها ، وقت راه رفتن ، مثل لمس یواشکی صورت ، لمس چوب صندلیِ کافه ها ، آجر دیوار خانه ها ... آره ! خنده دار است ، ولی دست هام ، مستقیم پیام ها را می رسانند به قلبم ، بی واسطه !
هنوز نسکافه های فوری می نوشم .
و راستش بعد از این همه برف و باران که بی تو گز کردم کوچه ها را و لمس کردم تنهء درخت ها را ، دانستم تو راست می گویی . کسی که شب ها نمی خوابد ، شیر نسکافه های فوری می نوشد ، هیچ شعر نمی خواند ، حتما یک جای کارش می لنگد .
تو چی ؟ هنوز شعر می خوانی ، شعر های ناب ؟ زیاد سیگار می کشی ؟ قهوه می نوشی ، قهوه های تلخ ؟
هنوز آرامی ؟ همان جور ساکت ؟ هست حواست هنوز که نیست این روزها حواسم هیچ ؟
هنوز زنده ای ؟
آهان ! دوستت دارم که به یادمی ...
