حکایت همان مرد گاریچی در حسرت مرگ و اسبش بود
دست دخترک را گرفتم و کشیدم و کشیدم؛
کمی مانده به مقصد/مقصود
حوصله‌اش سر رفت و بی‌تابی کرد
شاید هم خواب یه ماهی دیده بود
چرخ گاری در رفت؛
اسب رم کرد؛
گاریچی سیگار دیگری کشید
و دخترک رفت که رفت
ما ماندیم و اندازه بیست و چند سال دیگر صبح به‌خیر
که هر روز سهم همسایه‌ها را ازش می‌پردازیم و با لب‌خند
طلوع خورشید را در امتداد جاده  تماشا می‌کنیم