فاطمه انگار فلج شده ام . درد از سرانگشتان دست چپم شروع شد. نه اينكه فكر كني بوسه هايي را كه كف دستم جا گذاشته اي به يادم آمد و درد شروع شد. نه . درد از سرانگشتان چپم كه شروع شد مهره هاي گردنم تير كشيد. نه اينكه فكر كني گرماي دستت را پشت گردنم جا گذاشته اي و مهره ها تير كشيد. نه . در از سر انگشتان چپم كه شروع شد و مهره هاي گردنم كه تير كشيد هر چه كردم كمرم راست نشد. نه اينكه فكر كني خاطرات بار سنگيني است و كمرم تاب نمي آورد همه را. نه .
......
ديگه صداي هيچ قطاري هم نمي ياد كه براي سر نرفتن حوصله ات شعر بگويي براي من ... از بازي بدم مي ياد ... حتي اگه تو راه بندازي ...
خوشحالم
باش 
بمان
بمان برای همیشه

از خواب پریدم همین الان از خوابی که درست یادم نمی آمد کی بخواب رفتم  و هنوز چشم هام خیس بود از اشکی که ریخته بودم نمی دانم برای چی اگر بگویم برای تو که امروز روی تخت بیمارستانی و بیهوش شاید دروغ گفته ام
درسترش شاید بشود برای خودم !
اشکم که آمد  همان جوری توی تختخواب ، داشت عادت می کرد چشمم به تاریکی و بی آن که بخواهم اشک می آمد هی از چشم هام که داشتم موبایلم را می گشتم و تکست تو را دیدم از هائیتی : محشر . یه جنگل بود که دو ساعت توش پیاده روی کردم ، بعد رسیدم به یه آبشار ...
 چمدانم مانده هنوز وسط اتاق چمدان سفری که بکار نیامد
 باز بند نمی آمد اشکم هر چه می کردم . خواهره گفته بود : امسال زمستون کلی برف میاد . من می دونم .... و من ترسیده بودم بس که توی برف های زمستان مرده بودند آدم ها و حسرت یک نگاه ، یک کلمه ، یک بوسه را گذاشته بودند به دلم تا آخر دنیا .
می خواستم که پیاده روی کنم ، باید از یک راه نه چندان طولانی درختی می گذشتم پر از قورباقه . شب از نیمه نگذشته آتی هوس می کرد پیاده گز کنیم توی مه ، آن حوالی را . بیاد تو که چقدر این راه را باهم می رفتیم و  همین جوری که تو تاریکی حواسمان بود کفش مان گیر نکند توی گل و شل مانده از باران یک کم پیش تر ، داد و بیداد مان بلند می شد از قورباقه هایی که می پریدند روی پای مان . بعد قهقهء خنده مان می رفت به آسمان از ان همه جک و جانور که هیچ جا در امان نبودیم از دست شان . باران می بارید و باید بر می گشتیم خانه و تمام راه را آواز می خواندیم . قهوه های من حرف ندارد نیمه شب ها . می چسبید بعد از این همه آب که شره می کرد از موهای مان ...
چی شد که یادش افتادم این وقت شب  نمی دانم فقط خدا خدا می کنم زودتر بهوش آیی؟

آن روز که نوشتی هنوز سرفه می کنی و دهانت خونی می شود ، آن روز که نوشتی دلت می خواهد خواب باشی و خواب سلامتی ببینی خیلی دلم سوخت ، خیلی ....
حالا نمی دانم برای کی می نویسم ؟ برای تو که چند روزی هست در آن تخت لعنتی بیمارستان افتاده ای یا برای دل بی صاحب خودم ؟
آدم اگر آدم باشد همیشه چشمش دنبال قدیمی ها می ماند و از تازه ها خوشش نخواهد آمد هرچند که نه یک بار که صد بار بگوید آره آره تمام شده است !
حالا اعتراف می کنم دلم می خواست در کنارت بودم ، دلم می خواست همین امروز در خیابان عمار ماشینت به برف نشسته بود و از همه اینها و دل بی صاحب من که بگذریم دلم می خواست تو سالم بودی و اصلا همه اینها و همه آن دلخوشی های زود گذرم هم نبود ...
من تنهام کاش بفهمی و می دانم که البته باید که تنهایی از پسش بر بیایم . من آدم ِ آدم های تازه نیستم . می دانم از حالا این بازی را باخته ام . دروغ گفتم . غصه می خورم و هیچ دلم « کلیدر » نمی خواهد و آدم تازه نمی خواهد . دلم تنها تو را می خواهد .
باید که تنهایی از پسش بر بیایم . « کلیدر » را نصفه رها می کنم . چون آتوسا آخرش را لو داده و من از دستش عصبانیم . آدم تازه را نیز . شروع نشده به پایان می برمش . چون آخرش را می دانم . بی آن که کسی لوش داده باشد .... چه فایده از داستان هایی که تهش پیداست . 
نمی آیی ؟
می آیی ؟
نمی آیی؟
می آیی؟
نمی آیی ؟
می آیی؟
نمی آیی؟
می آیی ؟
دل تنگی همین طور لب باغچه نشسته است و زل زده به در خانه
کلمات بین ما کلمات بین ما رنگ خون گرفته اند، خونی که از سلاخی کودکی روی زمین ریخته شده .کلمات بین ما ناباورانه حس گمشدگی دارند.سرشار از تناقض های عجیب و غریب . وقتی کلمات بین ما رد و بدل می شوند.انگار روی هوا یخ میزند ، بعد به گوش ما می رسند، مثل گلوله های سربی که دودشمن اجدادی به سوی هم شلیک می کنند.کلمات ما درراه رسیدن به هم می میرند. بو می گیرند. متعفن می شوند. لاشه می شوند. این حکایت اما حق کلمات ما نبود. کلمات درابتدا زنده بودند و درخشان . به تازگی کلی سرخ که ازشاخه چیده نشده است و هرگز هم چیده نمی شود ....

آيا ميدانستيد:كه يك انسان 8 ثانيه بعد از قطع گردن هنوز به هوش است.
آيا ميدانستيد: كه داوينچي با يك دست مينوشت و با دست ديگرش نقاشي ميكشيد.
ايا ميدانستيد: كه غير ممكن است با چشم باز عطسه كرد.
آيا ميدانستيد: كه دوست دختر من با پسر عمويش روابط غير افلاطوني دارد.

نمي دانستيد؟!
مهم نيست! اين آخري را خودم هم تازه فهميدم.
یک
دو
سه
چهار
پنج
شش
هفت
برای آمدن پیش تو چشماهایم در تاریکی هم بسته است
پله ها را پایین می آیم
دست چپ
در چوبی نمور باز می شود
اولین کبریت روشن نمی شود
دومین کبریت خاموش می شود
سومین کبریت ، اولین شمع را روشن می کند
همه شمع ها روشن می شود
معبد در خنکی سوزناکی ، گرم می شود
دیوار سیمانی
دیگر مایوسم نمی کند
بس که تو مایوسم کرده ای
هنوز هم یاد نگرفته ای
وقتی که می روی عطرت را هم با خودت برداری و ببری
این بوی ناگزیر
بد، راه نفسم را می بندد
هی باید بغض کنم
سیگار خیس را پک بزنم
شوری خیسی اش با طعم فیلتر حالم را بد کند
پنجره را هم که باز کنم
ای دل غافل
دیوار سیمانی که هست
تصمیم ناجوانمردانه ای گرفته است
عطرت را در سینه اش حبس کرده و هر وقت حال خوشی دارم
فوت می کند توی صورتم

خب. واقعن خسته‌ام کرده. ناامید شدم از دستش. من رو  پیش شما هم شرمنده‌کرده. پیش خودم گفتم بهتره این موضوع رو با خودش در میان بزارم. منتها خیلی شخصی و محرمانه. خیلی آروم نشست و به حرف‌هام گوش کرد. یه جورایی باهام موافق بود. اون هم دلایل خودش رو داشت که بیشتر به نظر می‌رسید داره خودش رو توجیه می‌کنه. قول داد جبران کنه. قول داد بیشتر بهم توجّه کنه و بهم برسه. و همون طور هم شد. من هم راضی بودم. یه مدتی خوب گذشت. ولی نمی‌دونم چی شد که بازهم هوایی شد. بازهم کوتاهی کرد. این دفعه دیگه مطمئن شدم که واقعن  دوستم نداره. بی‌خیالی و بی‌مسئولیّت‌ایش داره زندگیم رو تهدید می‌کنه. تبدیلم کرده به کسی که نشسته و هی خاطرات کم‌رنگش رو مرور می‌کنه. تبدیلم شدم یه یه پوشه درب و داغون که تو یه قفسه تو یه اطاقِ نم و تاریک داره گردو خاک می‌خوره. بعد یه جورایی خبردار شدم که زیر سرش بلند شده. می‌نویسه. ولی برای من نمی‌نویسه. رفته یه دفتر جلد سیاه دراز خریده و اون‌جا می‌نویسه. اون‌جور که بهم گفتند کلّی هم باهاش حال می‌کنه. این رو که شنیدم دیگه طاقتم طاق شد. شما هم شاهد باشید. دیگه حق نداره این جا بنویسه. دسترسی‌اش رو به این جا قطع می‌کنم.  بهش اخطار می‌دم که اگر عقلس برنگرده سرجاش، ‌اگر عذرخواهی نکنه دیگه نمی‌تونه برگرده. هشت سال خاطرات مشترک تلخ و شیرین‌مون رو به باد می‌دم. اصلن می‌دونی چیه خودم می‌نویسم. از اون هم بهتر می‌نویسم. حالا میبینید. شما هم شاهد باشید.