در یک آن، در یک لحظه، همه آنچه که سالها میکاری با یک حرف، یک نگاه، یک حرکت ظریفِ بیجا میریزد، پودر میشود برای خودش میشود گرد و خاک، میرود مینشیند هر گوشه ی خانه. بعد سالها گردگیری میکنی بی میل، بی اشتیاق، نه گردها پاک میشوند نه دل آرام.
بعد هی میگویند: منطق، تفکر، تصمیم گیریهای عقلانی! امان از این حرفهای گنده ی بیخاصیت. یکی نیست بهشان بگوید که شرط کار دل این است که بی محابا یک روز همینطور که قدم میزند، خودش را دربست ببازد به نگاه یک رهگذر. اصلا یادت هست؟ قصه ما هم از همین جا شروع شد: یک نگاه تو، یک نگاه من.
همه ارکیده های خانه ام دیشب به خوابم آمده بودند و پچ پچ میکردند که جایت چه خالیست این اطراف. و حتی قاشقها و لیوانها که دادشان درآمده بود که پس کوش؟ و من دیگر از دلتنگی کاناپه ام و تختم و فیلمهایم نمیگویم، خودشان می دانند که هوایی شان شده ام.
بیشتر این حالت را دارم که با خودم و دنیای اطرافم لج میکنم. نمیدانم که چه پروسه ای سپری میشود که من میرسم به آن نقطه که تحمل برایم سخت میشود و لج کردن آسان. همین است که بیشتر در تعریف حال خودم میگویم: خسته ام.
آدم گاهی میشود آدمِ کارهای ممنوعِ ممنوع. آن کارها که هیچ منطقی پشت قباله شان نیست، توجیه ندارند. که هر ثانیه شان پر است از دلهره، ترس، اضطراب. که هر قدم که برمیداری میدانی نود درصد زیر پایت پوچ است، خالی است. بعد هم هات میشود تجربهی لذت ریسک، لذت حدس و گمان، لذت تکیه دادن به ناخودآگاه، لذت بیهوا پریدن، پر زدن، رفتن، رهایی، رها شدن، رها ماندن.
میگه با من درست حرف بزن تو تلفن ولی تو نت هرچی خواستی بگو می فرمائیم چشم!
الانم میگه تو لحن جدی و طنزت مشخص نیس خو چیکار کنم؟
یکی الان بمن گفت:فلان و اینا.
سيگار را، اگر چيز دو نفره ای بود، ميشد در خلوتهای دو نفره از دو طرف کشيد ، مثل شکلات اينقدر از دو طرف ملچ مولوچ مثل چوب شور اينقدر از دو طرف خرش خوروش تا ماچ و موچ !
چرا امروز من از صبح که بلند شدم بوی کله پاچه همش حس می کنم ؟