بدون عشق چند سال..بدون غذا چند روز ،بدون آب چند روز کمتر..بدون اکسيژنم چند دقيقه ميشه دست و پا زد...ولی بدون تنفر و دروغ و حسودی..نميدونم دستگاهی هست که بيليونيوم ثانيه رو اندازه بگيره يا نه!
من ماهی خسته از آبم تن می دهم به علامت سوال بزرگی که در دهانم گیر کرده است. ميترسم، ميترسم از اين خواب كه هر لحظه مرا دورتر ميبردو هرچه بيشتر شانه هايم را تكان ميدهي بيشتر خواب ساعتي را ميبينم که در باران ها ميدوي و نميداني خشم يك طپانچه خيس ديگر به هيچ دردي نميخورد آه، باروت نمكشيده من!
از انسانها غمی به دل نگیر؛ زیرا خود نیز غمگین اند؛ با آنکه تنهایند ولی از خود میگریزند زیرا به خود و به عشق خود و به حقیقت خود شک دارند؛ پس دوستشان بدار اگر چه دوستت نداشته باشند.
فكر میكنم به باراني كه از پيراهنم ميگذرد از پوستم ميگذرد و از درون من را غرق ميكند.
زندگی کن و بگذار زندگی کنند.. نميتونی حدس بزنی اينو کی و راجع به کی گفته!
من اعتراف ميکنم لايه اوزون را برای دو نفس عميق، هوای تازه،از عمد سوراخ کرده ام من چهار روز است فهميده ام که همه آدمها خيلی وقت پيش ها مرده اند من اتفاقی کشف کرده ام که خيلی وقت پيش ها يک جوجه تيغی بوده ام من از ديشب مثل گربه های توی کوچه پرواز ميکنم.
اینجوری نمیشه میخوام یک تراژدی بنویسیم و آن را با "And they lived happily ever after" تمام کنم و بعد بشینیم های های بحال اسف بار خودم گریه کنم.
سرم سوراخ شده و مغزم با تعجب کودکانه ای يواشکی به دنيای من سرک ميکشد تهوع دارم و سرگيجه و لخته های احمقی که جلو چشم مغزم را گرفته اند.
اعتراف ميکنم از نظر من لطيف ترين حرکت زنانه وقتی است که دخترک عينکش را با دومين بند انگشت سبابه اش روی دماغش به بالا سر ميدهد و با بغض به من زل ميزند.
تو را می خواهم برای یادبود دردهایی که نگفتی حرفهایی که نشنیدم نبودنیهایی که بودم،باز دلم راز خستهای را میخواهد که با بوی وجودت فراموش کرده بودمشان.