من اعتراف ميکنم لايه اوزون را برای دو نفس عميق، هوای تازه،از عمد سوراخ کرده ام من چهار روز است فهميده ام که همه آدمها خيلی وقت پيش ها مرده اند من اتفاقی کشف کرده ام که خيلی وقت پيش ها يک جوجه تيغی بوده ام من از ديشب مثل گربه های توی کوچه پرواز ميکنم.
اینجوری نمیشه میخوام یک تراژدی بنویسیم و آن را با "And they lived happily ever after" تمام کنم و بعد بشینیم های های بحال اسف بار خودم گریه کنم.
سرم سوراخ شده و مغزم با تعجب کودکانه ای يواشکی به دنيای من سرک ميکشد تهوع دارم و سرگيجه و لخته های احمقی که جلو چشم مغزم را گرفته اند.
اعتراف ميکنم از نظر من لطيف ترين حرکت زنانه وقتی است که دخترک عينکش را با دومين بند انگشت سبابه اش روی دماغش به بالا سر ميدهد و با بغض به من زل ميزند.
تو را می خواهم برای یادبود دردهایی که نگفتی حرفهایی که نشنیدم نبودنیهایی که بودم،باز دلم راز خستهای را میخواهد که با بوی وجودت فراموش کرده بودمشان.
شاید باور نکنید ولی من جالب ترین اتفاق عمرم را الان تو خیابون دیدم : آقای کوری بود که داشت عينک سياهشو تميز ميکرد.
شنیده اید که می گویند دل که هوایی شد به هیچ کار نمی آید دیگر دل من هم هوایی باران شده و بود و هوس باریدن داشت این روزها.
غير قابل درکند و وحشتناک نميفهممشون و فکرم نميکنم منو بفهمن.. کلا موجودات عجيبيند اين فرمهای هوشمندِ زندگی کربنی مونث نمينويسم که نوشته باشم...مينويسم که خوانده باشی
یک نفر هست این حوالی ؛ کسی که با چشمهای قهوه ایش، هر شب گره ای را از روی دلم باز می کند، و من هر صبح به این می اندیشم ؛ که شماری از گره ها کم شده است ... کسی هست ، همین حوالی ؛ کسی که مثل هیچ کس نیست.
هر وقت دلت خواست زنگ بزن...مطمئن باش من لياقت لذت بردن از يه خواب راحتو ندارم ! - خودش میدونه با کی هستم.